|
آشكار است كه سر ريچارد آتنبورو با
پرداختن به داستاني با شخصيتي ساده و ساختنِ فيلمي پرخرج
با زمانِ نسبتاً طولاني از زندگيِ اجتماعيِ آرچي بلاني، در كنار
هر هدف ديگري كه داشته، ميخواسته است مخاطبانِ خود را
شگفتزده كند. تمام كوشش او بر اين بوده است تا شرححالي
ديدني و گرانقيمت و با صحنههايي عظيم بيافريند. بهنظر
ميرسد كه اين صحنهها، آشكارا، تحت تأثير سبك فيلمهاي خود
او مثل وينستون جوان، گاندي،
چاپلين و در عشق و جنگ و همچنين روش فيلمسازيِ
كارگردانِ نامآورِ هموطنش، ديويد لين، در لارنس عربستان
ساخته و پرداخته شدهاند. همانطور كه در بخشِ زندگينامه
فيلمساز وجه اصليِ بحثمان را بر روي تاريخگراييِ سياسيِ
آتنبورو و فيلمهاي موسوم به زندگينامهاي او متمركز كرديم، در
اين بخش نيز خواهيم كوشيد با استناد به يكي از انواع شيوههاي سنتي
نقد (يعني نقد تاريخي ـ زندگينامهاي) به بررسي و ارزيابيِ فيلمِ
جغد خاكستري بپردازيم. شيوة نقدِ تاريخي ـ زندگينامهاي در
طول سالهاي متمادي، بهمقدار فراوان، تحول يافته است. اصول اساسيِ
اين نوع نقد به روشنترين شكل در نوشتههاي يكي از منتقدانِ قرنِ
نوزدهم فرانسه (بهنامِ اچ. اي. تِن) بيان شده است. عبارتِ كوتاهِ
«تن» يعني اتكا و اعتنا به اصل و نصب، محيط اجتماعي و زمان در نقد
تاريخي ـ زندگينامهاي نشانة جبرگراييِ وراثتي و محيطي است. به
بيان ديگر، در اين شيوه، اثرِ هنري، عمدتاً، اگر نگوييم منحصراً،
بازتابِ زندگيِ هنرمند و زمانة او يا زندگي و زمانة شخصيتهاي اثرش
تلقي ميشود. از اين لحاظ در بحث پيرامون يك اثرِ هنريِ تاريخي يا
زندگينامهاي اگر محيط شخصيتهاي اثر يا محيط اجتماعيِ خالقِ
آنرا بهتر و دقيقتر بشناسيم، احتمالاً آن اثر معنايِ بيشتري
برايمان پيدا ميكند. ببينيم خود ريچارد آتنبورو در اينباره و
تمايلش به ساختنِ فيلمي مثل جغد خاكستري چه گفته
است:
در دورة بچگيِ ما فقط يك شكل از
سرگرمي وجود داشت، و آن بازيِ كابوي و سرخپوست بود؛ همين و بس. من
در اين بازيها گاهي كابوي بودم و گاهي هم سرخپوست. يقين ميدانم
آنچه مي گويم همة شما را شگفتزده خواهد كرد؛ اما ما تا آن موقع،
در انگلستان، نه سياهپوست ديده بوديم و نه زردپوست. از هيچ نژادي
بهجز سفيد نميشد نمونهاي پيدا كرد. كابويها و سرخپوستها هم
آدمهايي بودند كه فقط در ذهنمان تصوير و تصوري از آنها داشتيم.
اين ماجرا جريان داشت تا سالهاي جنگ جهاني دوم، كه بالاخره پايِ
سياهپوستها به شهر ما باز شد و آنها را ديديم. بعد يك دفعه
سروكلة همين آرچي بلاني پيدا شد، كه ظاهراً يك سرخپوست بود؛ يعني
وقتي به شهر كوچك ما «لستر» ـ كه من و برادرهايم در آنجا زندگي
ميكرديم ـ آمد، همة ما فكر ميكرديم كه او سرخپوست است.
آرچي بالد استانسفيلد بلاني (يا آرچيِ گري اول)،
كه به جغد خاكستري مشهور بود، يك انگليسيِ اهلِ شهرِ ساحليِ
هستينگز بود، كه در سال 1888 متولد شد و در 1938 درگذشت. او از
سالهاي كودكي شيفتة داستانهاي طبيعتِ وحشيِ امريكاي شمالي بود، و
از دو سالگي با دو عمهاش زندگي ميكرد. در 29 مارس 1906 همراه يكي
از عمههايش، با كشتي، به كانادا رفت، تا در دلِ طبيعت با بوميان
زندگي كند، و از همين زمان مدعي شد كه سرخپوستي دورگه است. ادعاي
آرچي بلاني اين بود كه مادرش اسكاتلندي و پدرش سرخپوست بوده است.
سه بار ازدواج كرد و داستانهاي زيادي دربارة طبيعت نوشت يا
نويسندگاني زندگي او را به رشتة تحرير درآوردند؛ مثل سفير جانوران،
گرية پيشينيان، زائران طبيعت، انسانهاي آخرين مرز، داستانهاي
اتاقك خالي، درخت و ساجو و سگهاي آبي. ريچارد آتنبورو ادامة
داستانِ زندگيِ آرچيِ جغد خاكستري را چنين شرح داده است:
بهجز اينها باز هم ميتوان
نمونههاي بسيار ديگري از تأثيراتِ تاريخي و زندگينامهاي را در
فيلم
جغد
خاكستري
ذكر كرد، كه يكي از آنها نحوة علاقهمند شدنِ آرچيِ گري اول به
طبيعتِ بكر و وحشي، و تلاش او براي حفظ محيط زيست و علاقهاش به
سگهاي آبي است. آتنبورو و برادرش ديويد، كه از مستندسازانِ
نامآورِ انگلستان در ساختنِ فيلمهايي دربارة طبيعت و محيط زيست
است، و در سالهاي نوجواني شاهد شهرت و تبليغاتِ آرچي بلاني
بودهاند، و احتمالاً همان زمان كتابِ آرچي را با نامِ زائران
طبيعت ديده بودهاند، در اين باره گفته است
حكايت آرچي
بلاني، حكايت آدمي است كه همة دنيا را رنگ كرده بود. اين را به
شما بگويم كه ماجراي قلابي بودنِ هويت اين آدم را دو سه سال قبل از
مرگش متوجه ميشوند؛ اما كتمان ميكنند. يك روز خبرنگارِ روزنامة
كوچكي با عجله خودش را به دفتر سردبيرش ميرساند و مدعي ميشود كه
جنجاليترين خبر سال را براي چاپ در صفحة اول آورده است؛ اما
سردبيرِ كاركشته با شنيدنِ خبر به خبرنگارِ جوان ميگويد كه
هيچكدام از ما صدايِ اين خبر را درنخواهيم آورد، چون آنچه جغد
خاكستري ميگويد، و از آن دفاع مي كند و برايش سالها مبارزه كرده،
حرفِ حقي است كه مهمتر از انتشار اين خبر براي رسواكردن او است.
خبر چاپ نميشود تا اينكه آرچي ميميرد. در روزهايي هم كه من و
گروهم فيلم را ميساختيم اصلاً برايمان اهميتي نداشت كه اين آدم
مست ميكرده، يا دروغگو بوده؛ زيرا مهمتر از هر چيز ديگري خود او
بود كه ميگفت: «هي جماعت! مراقب باشيد، ما داريم دنيا را نابود
ميكنيم.»
جغد
خاكستري
فيلمي است با روايتي طولاني و ساده، و بدون پيچ و خم كه در چارچوب
يك طرح كلي به دو شخصيت اصلي (آرچي و نامزدش پوني) و درواقع به يك
شخصيتِ واقعي ميپردازد، و بهسياق چنين آثاري شخصيتها، موقعيتها
و رويدداها از زندگيِ واقعي آدمي بههمين نام وام گرفته و با تخيل
فيلمساز درهم آميخته شده است. از اين لحاظ جغد خاكستري
فيلمي است كه كانون توجه اصليِ سازندهاش ترسيم و توصيفِ شخصيتِ
محوريِ آن است، و تكيه بر كُنش يا ماجرا و اشاره به مضامينِ
زيباييشناختي و تبليغاتي از محورهاي بعدي و فرعي آن هستند.
جغد خاكستري
دو ويژگيِ عمده و اصلي دارد: اول اين كه آرچي بلاني بهاندازة
شخصيتهاي فيلمهاي زندگينامهايِ پيشينِ آتنبورو (مثل چرچيل،
چاپلين، گاندي و همينگوي) براي همگان
شناختهشده نيست؛ و دوم اينكه آخرين كوششِ اين كارگردان و بازيگرِ
كهنهكار براي ترسيمِ چهرههاي تاريخي، سياسي و اسطورهاي است، كه
همواره پرسشهايي هم درباره صحت و اصالتِ حقايقِ طرحشده در
فيلمهاي او مطرح است.
البته
بهندرت آتنبورو ـ و تا آنجا كه به بحثِ
جغد
خاكستري
مربوط ميشود ـ فيلمهايش را بهدليل خيالپردازي با اسنادِ
تاريخي، نقد و نكوهش كردهاند؛ اگر چه بهنظر ميرسد او در
همهجا به گزارشها و اسنادِ تاريخيِ مربوط به آرچي بلاني وفادار
نبوده، و همانطور كه اشاره شد، ذهن و زبان خود را نيز داخلِ
در زندگيِ خصوصيِ آرچي بلاني و مبارزة او براي حفظ محيط زيست
ساخته است. نمونة چنين دخل و تصرفهايي در زندگيِ آرچي بلاني
صحنههاي آشناييِ او با گرترود برنارد ـ دختري از قبيلة موهاك ـ
است كه آرچي او را پوني صدا ميزند، و پدرش جذبِ فرهنگِ سفيدپوستان
شده، و دخترك مصمم است به كمك آرچي به اصالتِ قبيلهاي و خانوادگيِ
خود پي ببرد. نحوة علاقة پوني به آرچي، سماجتهاي بيمنطق او،
بهخطر افتادنِ جانش در درياچة يخزده، كوشش او براي علاقهمند
كردن آرچي به سگهاي آبي و در نتيجه به خود و محيط زيست از جمله
مواردي است كه نه چندان واقعي و منطقي بهنظر ميرسند و نه اينكه
در ساختار كليِ فيلم دقيق و قابل قبول از كار درآمدهاند. چنين
تمهيدها و شگردهايي، در تحليل نهايي، جزو كليشههاي نخنما شدهاي
هستند كه تا پيش از اين بارها شاهد شكلهاي منطقيتر آنها در
سينما بودهايم.
ريچارد
آتنبورو داستانِ زندگيِ آرچي بلاني را بين سالهاي 1934 تا 1936
روايت ميكند؛ يعني زماني كوتاه كه آرچي از يك شكارچي به نويسنده،
سخنران و هشداردهندة نابوديِ محيط زيست تبديل ميشود، و تحت
تأثيرِ دختري از قبيلة موهاك (بهنام پوني) قرار ميگيرد. منطق اين
محدودة زماني بيشوكم آشكار است: روايت زندگيِ آرچي در اين دورة
كوتاه به آتنبورو اجازه ميدهد تا همه چيز را پيرامونِ محور و
مركزيتي بهنامِ داستانِ عاشقانه پي بگيرد. در اين گزينش همچنين
نوعي كنايه و تمثيلِ جالب توجه وجود دارد. آتنبورو بهاين طريق
قصد داشته بهواسطة شخصيتي بومي؛ يعني آدمي كه اطلاعاتش دربارة
«شيوههاي قديمي زندگي» كمتر از يك انگليسيِ است، كه تظاهر و
وانمود ميكند كه يك نيمهسرخپوست است، به دنيايِ پنهان و سر
بهمهر آرچي بلاني وارد شود.
اما
همانطور كه شيوة بسياري از فيلمهاي روايي هاليوودي است پارهاي
از پرسشهاي مخاطبانِ فيلم بيپاسخ ميمانند؛ براي مثال روشن
نميشود كه چهگونه آرچي به يك شكارچي و راهنمايِ ماهر بدل
ميشود، و اول بار موهاكها را ملاقات مي كند و با آنها طرح دوستي
و اخوت ميبندد. آتنبورو با بيپاسخ گذاشتنِ چنين پرسشهايي از
لحظهاي زندگيِ آرچيِ جغد خاكستري را پي ميگيرد كه او به
قهرماني تنها بدل شده، و نقشاش را بازيگر مشهورِ فيلمهاي موسوم
به جيمز باندي (پيرس برازنان) ايفا ميكند.
بهرغم
اينكه آتنبورو در فيلمي با زمانِ طولاني به زندگيِ آرچي بلاني
پرداخته، مخاطبانِ خود را به درون و عمقِ زندگيِ آرچي نميبرد، و
طبعاً كمتر تصوير و لحظة دروني و عميقي هم در فيلمش از زندگيِ
آرچي بهدست ميدهد؛ حتي در سكانسهايي كه بين او و پوني يا
عمههايش دربارة گذشتة آرچي و علايقِ مشتركشان گفتوگو يا جروبحث
ميشود هيچ نوري بر گذشتة تاريك زندگيِ آرچي و عواطف نهفته و
نامشخص او تابيده نميشود. ظاهراً همانگونه كه آرچي بلاني در
ملاقاتش با خبرنگار تأكيد ميكند كه چيزي زيادي از زندگيِ جغد
خاكستري نميداند، ريچارد آتنبورو هم پيش و پس از ساختنِ فيلمش
اطلاعاتِ جامع و دقيقتري از آنچه در فيلمنامه درج شده و در فيلم
بهتصوير درآمده از زندگي آرچي بلاني نداشته است تا قادر باشد
لحظههاي طولانيِ فيلمش را عمق و جلا بدهد، و رنگ و تابِ جذابي
بهآن ببخشد. از اين لحاظ
جغد
خاكستري
از بابت نقصان چنين اطلاعاتي از زندگيِ شخصيت اصلياش بيشترين
لطمه را در موقع نوشتن فيلمنامه و بهتصوير درآوردن آن خورده است.
ظاهراً آتنبورو آنچنان
به واقعنمايي و راستگويي از زندگي آرچي بلاني متعهد بوده كه تلاش
نكرده جزيياتي غيرواقعي از زندگيِ او را به ماجراهاي فيلمش وارد
سازد. بنابراين از بلاني آدمي غريب و دستنيافتني نساخته، و ظاهراً
بهآنچه در پايانِ فيلمش از زندگيِ آرچي بهدست ميدهد از ابتدا
اشراف داشته و در تنظيمِ فيلمنامه تأثير داده است. آتن بورو حتي
با ميزانسن و تركيببنديهاي تصويريِ فيلمش هم خواسته است بهاين
واقعنمايي وفادار بماند. در صحنههايي از فيلم، كه تصاويرِ
سياهوسفيد را از سفرِ آرچي به انگلستان تهيه كرده، آخرين نمايِ
سياهوسفيد را، كه ورود يك كشتيِ تجاري به اسكله است، به ورود آرچي
به بارانداز پيوند ميزند، و قاببنديِ اطرافِ انبارِ اسكله را
طوري طراحي و انتخاب كرده، كه گويي اين نما نيز جزيي از تصاويرِ
همان فيلم مستند است.
آتنبورو
پيش از اين نيز در فيلمِ گاندي در پارهاي از سكانسها با
استفاده از تمهيد تبديلِ فيلم سياهوسفيد به رنگي، و بهرهگيري از
ساختارِ گزارشهاي مستند و خبري در بخشهاي سياهوسفيد كوشيده بود
قالب يا دستكم تصورِ يك درامِ بازسازيشدة عظيم را در ذهنِ
مخاطبانِ فيلمِ خود ايجاد كند. او البته براي آنكه قهرمانش دور از
واقعيت جلوه نكند، از برجستگيِ قالبِ درام كاسته بود، و با
دوريجستنِ تعمدي از پرداختن به روابط عاطفي و خانوادگي و دوستانة
گاندي تلاش كرده بود واقعيتهاي ظاهراً سياسي و تاريخي را در
زندگيِ گاندي عمده كند، و تصويري همهجانبه، غيرشخصي و دستچينشده
از اين قهرمان ملي و ضداستعماري بهدست بدهد؛ اما همانطور كه
اشاره شد، محدوديت اسناد و اطلاعاتِ دقيق دربارة شخصيتي بهنام
آرچي بلاني مانع از آن شده است كه ريچارد آتنبورو موفق شود فيلمي
عرضه كند كه براي مدتي طولاني در يادها بماند و اهدافي را كه آرچي
بلاني براي حفظ محيط زيست در پي آن بود، و آتنبورو فيلمش را بر
همان پايه و اساس ساخته است، زنده و جاويد نگه دارد.:
جغد
خاكستري
كماكان ثابت ميكند كه ريچارد آتنبورو مايل نيست در فيلمهايش
بههيچ عنوان از پرداختن به تذكرة حياتِ آدمهايي كه بهنظرش مهم
ميآيند پرهيز كند، و داستان و ماجراهاي ديگري را براي روايتكردن
برگزيند. اشكال عمدة آتنبورو در اغلب فيلمهاي زندگينامهاياش
اين است كه نقشه و الگويِ ماجراها و رويدادها و حوادث و شخصيتها
را بهگونهاي نميپردازد كه حسّ كنجكاوي و تعليق را در بيننده
برانگيزد.
|