جغد خاکستری

رويداد

     

 

خبرنامه

 

نماي نزديك

 
   

 

 
 
   

 

   

نماي نزديك

 

حكايت آرچي بلاني، حكايت آدمي است كه همة دنيا را رنگ ‌كرده بود. اين را به شما بگويم كه ماجراي قلابي بودنِ هويت اين آدم را دو سه سال قبل از مرگش متوجه مي‌شوند؛ اما كتمان مي‌كنند. يك روز خبرنگارِ روزنامة كوچكي با عجله خودش را به دفتر سردبيرش مي‌‌رساند و مدعي مي‌شود كه جنجالي‌ترين خبر سال را براي چاپ در صفحة اول آورده است؛ اما سردبيرِ كاركشته با شنيدنِ خبر به خبرنگارِ جوان مي‌گويد كه هيچ‌كدام از ما صدايِ اين خبر را درنخواهيم آورد، چون آن‌چه جغد خاكستري مي‌گويد، و از آن دفاع مي كند و برايش سال‌ها مبارزه كرده، حرفِ حقي است كه مهم‌تر از انتشار اين خبر براي رسواكردن او است. خبر چاپ نمي‌شود تا اين‌كه آرچي مي‌ميرد. در روزهايي هم كه من و گروهم فيلم را مي‌ساختيم اصلاً براي‌مان اهميتي نداشت كه اين آدم مست مي‌كرده، يا دروغ‌گو بوده؛ زيرا مهم‌تر از هر چيز ديگري خود او بود كه مي‌گفت: «هي جماعت! مراقب باشيد، ما داريم دنيا را نابود مي‌كنيم.»

 اين‌ها عباراتي است كه ريچارد آتن‌بورو درباره آرچي بلاني قهرمان فيلمش به كار برده است.جغد خاكستري فيلمي است با روايتي طولاني و ساده، و بدون پيچ و خم كه در چارچوب يك طرح كلي به دو شخصيت اصلي (آرچي و نامزدش پوني) و درواقع به يك شخصيتِ واقعي مي‌پردازد، و به‌سياق چنين آثاري شخصيت‌ها، موقعيت‌ها و رويدداها از زندگيِ واقعي آدمي به‌همين نام وام گرفته و با تخيل فيلم‌ساز درهم آميخته شده است. از اين لحاظ جغد خاكستري فيلمي است كه كانون توجه اصليِ سازنده‌اش ترسيم و توصيفِ شخصيتِ محوريِ آن است، و تكيه بر كُنش يا ماجرا و اشاره به مضامينِ زيبايي‌شناختي و تبليغاتي از محورهاي بعدي و فرعي آن هستند.

منطق اين محدودة زماني بيش‌وكم آشكار است: روايت زندگيِ آرچي در اين دورة كوتاه به آتن‌بورو اجازه مي‌دهد تا همه چيز را پيرامونِ محور و مركزيتي به‌نامِ داستانِ عاشقانه پي بگيرد. در اين گزينش همچنين نوعي كنايه و تمثيلِ جالب توجه وجود دارد. آتن‌بورو به‌اين طريق قصد داشته به‌واسطة شخصيتي بومي؛ يعني آدمي كه اطلاعاتش دربارة «شيوه‌هاي قديمي زندگي» كم‌تر از يك انگليسيِ است، كه تظاهر و وانمود مي‌كند كه يك نيمه‌سرخ‌پوست است، به دنيايِ پنهان و سر به‌مهر آرچي بلاني وارد شود.

اما همان‌طور كه شيوة بسياري از فيلم‌هاي روايي هاليوودي است پاره‌اي از پرسش‌هاي مخاطبانِ فيلم بي‌پاسخ مي‌مانند؛ براي مثال روشن نمي‌شود كه چه‌گونه آرچي به‌ يك شكارچي و راهنمايِ ماهر بدل مي‌شود، و اول بار موهاك‌ها را ملاقات مي كند و با آن‌ها طرح دوستي و اخوت مي‌بندد. آتن‌بورو با بي‌پاسخ گذاشتنِ چنين پرسش‌هايي از لحظه‌اي زندگيِ آرچيِ جغد خاكستري را پي مي‌گيرد كه او به قهرماني تنها بدل شده، و نقش‌اش را بازيگر مشهورِ فيلم‌هاي موسوم به جيمز باندي (پيرس برازنان) ايفا مي‌كند.

ظاهراً آتن‌بورو آن‌چنان به واقع‌نمايي و راست‌گويي از زندگي آرچي بلاني متعهد بوده كه تلاش نكرده جزيياتي غيرواقعي از زندگيِ او را به ماجراهاي فيلمش وارد سازد. بنابراين از بلاني آدمي غريب و دست‌نيافتني نساخته، و ظاهراً به‌آن‌چه در پايانِ فيلمش از زندگيِ آرچي به‌دست مي‌دهد از ابتدا اشراف داشته و در تنظيمِ فيلم‌نامه‌ تأثير داده است. آتن بورو حتي با ميزانسن و تركيب‌بندي‌هاي تصويريِ فيلمش هم خواسته است به‌اين واقع‌نمايي وفادار بماند. در صحنه‌هايي از فيلم، كه تصاويرِ سياه‌وسفيد را از سفرِ آرچي به انگلستان تهيه كرده، آخرين نمايِ سياه‌وسفيد را، كه ورود يك كشتيِ تجاري به اسكله است، به ورود آرچي به بارانداز پيوند مي‌زند، و قاب‌بنديِ اطرافِ انبارِ  اسكله را طوري طراحي و انتخاب كرده، كه گويي اين نما نيز جزيي از تصاويرِ همان فيلم مستند است.

جغد خاكستري كماكان ثابت مي‌كند كه ريچارد آتن‌بورو مايل نيست در فيلم‌هايش به‌هيچ عنوان از پرداختن به تذكرة حياتِ آدم‌هايي كه به‌نظرش مهم مي‌آيند پرهيز كند، و داستان و ماجراهاي ديگري را براي روايت‌كردن برگزيند. اشكال عمدة آتن‌بورو در اغلب فيلم‌هاي زندگي‌نامه‌اي‌اش اين است كه نقشه و الگويِ ماجراها و رويدادها و حوادث و شخصيت‌ها را به‌گونه‌اي نمي‌پردازد كه حسّ كنجكاوي و تعليق را در بيننده برانگيزد